خاطرات من ازکیهان بچه ها
کیهان بچه ها مجله ای است بسیارارزشمند وگرانبها که برای کودک ونوجوانان منتشرمی گردد .
این مجله میراث زبان وادبیات فارسی است .
من هم مانند سایرکودکان ازکلاس دوم ابتدایی بااین نشریه آشنا شدم . البته قبل ازاینکه با کیهان بچه ها آشنا شوم بامجلات کودک مسلمان وجهاد روستا آشنا بودم . آنروزها که هنوزبه مدرسه نمی رفتم ،پسر عمه ام درویشی به مدرسه می رفت . ازدبستان کتاب داستان ومجله می آوردم وبرای ما می خواند درخاطرم است . بیشتر اوقات یک موتورسیکلت به روستا مجله روستا می آورد . مجله جهاد روستا گرچه مجله بود ولی به صورت وابعاد درروزنامه چاپ می گردید .
کلاس دوم ابتدایی بودم که پسرخاله ام که درکاکی زندگی می کرد ورضانام داشت مجله کیهان بچه ها خریده بود وبدستم رسید . ازخواندن خیلی خوشحال شدم . مطالب جالبی داشت .کلاس سوم ابتدایی که به کاکی آمدیم . یک روزآقای محبوبی معلم کلاس سوم ابتدایی ، تعدادی مجله کیهان بچه ها رابه کلاس آورد، من هم یکی خریدم . آنوقتها روزنامه فروشی درکاکی نبود ومجله کیهان بچه ها درمدارس توزیع وفروخته می شود . ازآن روزبه کیهان بچه ها علاقمند شدم . هرهفته که کیهان بچه ها به مدرسه می آوردند می خریدم ومی خواندم .
عصرها که به خانه می رفتم وکیهان بچه ها خریده بودم ، درراه مدرسه ازکیفم بیرون می آوردم ونگاه می کردم وخیلی لذت می بردم . وقتی به خانه می رسیدم به برادرکوچکترهم نشان می دادم .بهد از فروردین وعید نوروزدیگرکیهان بچه ها را به مدرسه نمی آوردند ودرروزنامه فروشی ها می فروختن . من هم به بازار نمی رفتم ونمی توانستم کیهان بچه ها بخرم . کلاس چهارم بودم در ثلث اول نمره اول شدم ومعلم مان آقای محمدی جایزه دادن ویک کیهان بچه ها بود . ازخواندن کیهان بچه ها خیلی خوشحال شدم .
کلاس پنجم ابتدایی بودم که یک روزبه خانه عمه ام رفته بودم . پسرعمه ام محسن که اکنون مهندس مخابرات است ، تعدادزیادی کیهان بچه ها آورد . درطول این مدت که من کیهان بچه ها نخریده بودم پسرعمه ام محسن کیهان بچه ها خریده بودم . ازدیدن آن هم کیهان بچه ها ، یک جا خیلی خوشحال شدم .
من هم کیهان بچه ها را به خانه آوردم وهمه آنها را طی یک روز ویک شب مطالعه کردم .
هنوزبعدازسالها هنوزلذتی که از خواندن آن همه کیهان بچه ها بردم هنوز از خواندن هیچ مجله ای بدست نیاورده ام . بعدازآن روزمن هم به بازار می رفتم وکیهان بچه ها می خریدم . درزمان جنگ بودودرقسمتی شاپرک مطالبی درباره جنگ وحملات هوایی بود ومطالبی برای رفتن به پناهگاه واین طور مسایل بود .
من هر روز برای خریدن کیهان بچه ها می رفتم در صورتی هفته روزهای سه شنبه کیهان بچه ها چاپ می گردید .
من تا سال سوم راهنمایی کیهان بچه ها می خریدم و می خواندم . از مطالب جالب آن لذت می بردم .
از کلاس سوم راهنمایی دوست عزیزم جناب آقای حسین فریدونی فداغی از بندر عباس برایم مجلات سروش نوجوانان و سوره نوجوانان برایم می فرستادند . من هم از خواندن آن ها لذت می بردم .
مجله کیهان بچه ها مجله ای بسیار مناسب برای کودکان و نوجوانان است و مطالعه آنرا به همه شما کودکان و نوجوانان عزیز ایران توصیه می کنم .
محمد احمدی – کاکی – بوشهر


پیک پیروزی
مه مهر و صفا بهمن
شکوفا غنچه شادی
شود در گلشن بهمن
به یک دستش گل لاله
به یک دستش گل میخک
معطر گشته از گلها
چو باغی شهر ما اینک
سلام ای ماه آزادی
سلام ای ماه پیروزی
برای ما چه آوردی
بگو با شوق و با شادی
بگو ای ماه مهر آیین
از آن یاران با ایمان
که جنگیدند با دشمن
که جنگیدند با شیطان
کنون ای پیک پیروزی
جهان را نور باران کن
ز گلها باغ میهن را
صفا بخش بهاران کن
شعر از:بابک نیک طلب
سی امین بهار پیروزی انقلاب اسلامی ایران مبارک باد

خاطرات من از کیهان بچه ها به زودی در وبلاگ بچه های کاکی

هیزم
در روستاها اغلب خانه ها خودشان نان می پختند.ما کودکان از صحرا هیزم
می آوردیم.من هم از صحرا هیزم جمع آوری می کردم.یک روز پاییزی به تنهایی از خانه
بیرون آمدم تا برای جمع آوری هیزم به صحرا بروم.تبر را برداشتم و راهی صحرا
شدم.وقتی که به صحرا رسیدم مشغول جمع آوری هیزم شدم . سرگرم کار بودم که که
ناگهان دیدم گرازی به طرفم می آید.از ترس نمی دانستم چکار کنم.گراز با قیافه
وحشتناک می آمد.ناگهان فکری به ذهنم رسید.درختی آنجا بود.زود پریدم و از درخت بالا
رفتم.گراز به پای آن درخت آمد اما نتوانست از درخت بالا بیاید .من تا ظهر بالای
درخت بودم وقتی که مطمئن شدم گراز رفته است از درخت پایین آمدم و به خانه رفتم
.البته با خود هیزم هم بردم .از آن روز به بعد به تنهایی به صحرا نمی رفتم و با
دوستانم برای جمع آوری هیزم می رفتم.نان محلی که بوسیله هیزم پخته می شد مزه و بوی
خاصی داشت که هنوز آن مزه و بوی خوش را فراموش نکرده ام.
محمد احمدی-کاکی بوشهر

شب روستا
در شبهای گرم تابستان روی پشت بام می خوابیدیم.ستاره ها به ما نزدیک
بودند.باستارگان حرف می زدیم ودرددل می کردیم.قبل از خواب باشمردن ستاره ها سرگرم
می شدیم و در خواب هم ستاره می چیدیم.شبها نسیم خنکی از سمت رودخانه به روستا می
وزید و هوا را لطیف می کرددر حیاط خانه مان باغچه ای از گلهای معطر و رنگارنگ بود
که عطر خوش آنها شبها به مشام می رسید.شبها صدای جیرجیرکها وآواز قورباغه ها شنیده
می شد ولی ما به آنها عادت کرده بودیم اما پشه های شب ما را اذیت می کردند و مارا
نیش می زدند .ما مجبور بودیم با یک پارچه روی خود مان را بپوشانیم تا ازآزار و
اذیت آنها در امان باشیم.سالها از آن روزگار خوش می گذرد ولی خاطرات شبهای خوش
روستا هنوز در خاطر ماست.
محمد احمدی-کاکی بوشهر

خاطره مدرسه
کلاس اول دبیرستان نمونه امام خمینی بوشهر بودم آن روز مسائل هندسه را
انجام نداده بودم از شانس بد من معلم اسم مرا خواند تا پای تخته برای حل مسائل
بروم کتاب هندسه را برداشتم به طرف تخته سیاه به راه افتادم هیچ یک از مسائل را
بلد نبودم
همین طور که به طرف تخته سیاه می رفتم دست کردم واز روی نیمکت وسط
کلاس دفتر یکی از بچه ها را برداشتم .
جواب مسائل را از روی دفتر او نوشتم ان هم کلاسی ام دائم می گفت دفتر
حل تمرین مرا بیاور سه مسئله را از روی دفتر نوشتم اما از شانس بد من دیگر مسائل
را حل نکرده بود معلم گفت بقیه را حل کن
گفتم دیگر مسائل را بلد نیستم
معلم هم گفت بروبنشین خیلی
خوشحال شدم دفتر هم کلاسی ام را بهش پس دادم خدا را شکر کردم که معلم نفهمید .
محمد احمدی –کاکی بوشهر
تبریک آغاز سال تحصیلی
آغازسال تحصیلی برهمه دانش اموزان مبارک باد

خاطره مدرسه
کلاس اول دبستان بودم داشتیم از روی درس می نوشتیم معلم ما هم سرش توی
دفتر کلاسی بود و چیزی را می نوشت یکی از دانش اموزان کلاس دوم برای گرفتن مداد به
کلاس ما آمده بود معلم ما عادت داشت از هر دانش آموز کلاس های بالاتر که به کلاس
ما می امد درخواست می کرد که کلمه ای را بخش کنند وصدای آنرا بکشند تا ما بهتر یاد
بگیریم آن دانش اموز بعد از گرفتن مداد از دوستش هنگامی که می خواست از کلاس ما
بیرون برود به معلم ما نگاه می کرد خیلی
می ترسید که معلم ما کلمه ای را بگوید واو بلد نباشد هنگامی که برای بیرون رفتن به طرف در می رفت به جلو نگا ه نمی کرد ومحکم به دیوار کنار در
برخورد کرد وبر زمین خورد
ما بچه های کلاس اول کلی خندیدیم آن دانش اموز از جا بر خاست واز کلاس
ما خارج شد ودیگر هیچ وقت برای گرفتن چیزی به کلاس ما نیامد
محمداحمدی-کاکی بوشهر
آتش گرفتن خرمن
گندمهای خرمن به وسیله تراکتور خرد می شد البته کاه و گندم مخلوط می شدند.روزهایی که باد می وزیدگندمها را به وسیله وزش باد از کاه جدا می کردیم.برای نگه داری گندم ها گودال های بزرگی در زمین ایجاد می کردند و گندمها را در آن می ریختند.بدین ترتیب که ابتدا کف گودال و اطراف دیواره آن کاه می ریختند وبعد گندمها را در آن می ریختند و روی آن دوباره کاه ریخته و با خاک می پوشاندند.یک سال خرمن پدرم آتش گرفت.پدرم خیلی ناراحت شد زیرا برای فصل های بعد گندم نداشتیم اما مردم روستا هر کدام یک یا دو گونی گندم به پدرم کمک کردند.پدرم از این کار مردم روستا خیلی خوشحال شد و از آنها تشکر کرد.بازیهای کودکانه در خرمن از بهترین خاطراتم می باشد.
محمد احمدی-کاکی بوشهر

گربه ای که به کمین کبوترهایم می نشست
در روستای ما بیشتر مردم کبوتر
در خانه هایشان نگهداری می کردند ان وقت ها که هنوز کودکی خیال پرداز بودم هرصبح
عصر به پشت بام می رفتم وکبوترهای همسایه ی مان را نگاه می کردم وازاین کار لذت
میبردم یکروز تصمیم گرفتم که خودم کبوتر داشته باشم چند تا کبوتر خریدم وبه خانه
آوردم از آنها مواظبت میکردم وبه آنها آب و دانه می دادم کبوترهای سیاه ورنگی بر پشت بام خانه ی مان می
نشستند ومن خیلی لذت می بردم اینکاربهترین سرگرمی من در کودکی بود چند ماه بعد
تعداد زیادی کبوتر داشتم
تا اینکه سر وکله گربه سیاه
وبد جنسی پیدا شد گربه ای که به کمین کبوترهایم می نشست وآن ها را میگرفت ومی خورد
یک روز تصمیم گرفتم که گربه را
بگیرم واز روستا بیرون ببرم به کمین گربه نشستم گربه ی از همه جا بی خبر وارد لانه
کبوترهایم شد گربه عادت داشت که جوجه کبوترهایم را بخورد
من یک گونی را که از قبل آماده
کرده بودم جلوی لانه گرفتم گربه بعد از
خوردن جوجه ی کبوترهایم وقتی که می خواست بیرون بیاید به درون گونی افتاد ومن هم در گونی را بستم گربه در گونی تقلا
میکرد اما من آن را رها نکردم گونی را به صحرا بردم و گربه را در آنجا رها کردم تا دیگر به خانه ی ما
برنگردد اما با کمال تعجب عصر دوباره گربه را در حیاط دیدم
نسل کبوترهایم با همین گربه از
میان رفت ومن بعد از آن دیگر کبوتری به
خانه ی مان نیاوردم اما همیشه به یاد کبوترهای زیبایی بودم که در اوج آسمان پرواز
می کردند وباعث شادی ونشاط من می شدند
محمد احمدی –کاکی بوشهر
گرگ وبیابان
هوا گرگ و
میش بود که
با گوسفند ها
و بز ها
را هی صحرا
شدم.مادرم وقتی
نهارم رادرکوله
پشتی ام می
گذاشت سفارشهای همیشگی
را به من
کرد:((مواظب گله باش)).مدتی بود
که گرگ سیاهی
به گله های
روستا حمله می
کرد. من اغلب
اوقات مواظب گله
بودم .در روستای
ما بیشتر اهالی
در خانه هایشان
بز وگوسفند نگه
داری میکردند
و هر گله
چوپان مخصوص به
خود را داشت.همسایه مش
رحیم نیز گله
داشت که پسرش
وحید چوپان گله
شان بود.من
با وحید قهر
بودم.من و
وحید قبل از
آن دوستان خوبی
بودیم.دعوای ما
بر سر مزرعه
گندم بود که
تازه برداشت گندم
آن تمام شده
بود.بعداز
برداشت ساقه های
کوتاه گندم باقی
می ماند که
ما گله خودمان
را به آنجا
می بردیم. با
وحید بر سر
مزرعه گندم دعوا
کردم.بعد از
آن دیگر سراغی
از وحید نگرفته
بودم
بعد از آنکه
گله مان را از کوچه
پس
کوچه های خاکی
روستا رد کردم
به
نز
دیکی رودخانه رسیدم
.رودخانه آب کمی داشت
و
گله به راحتی
از
آن
می
گذشت اما تکه های ابر سیاه نشانه باران بود.هنگام
بارندگی آب رودخانه
بالا می آمد وعبور
گله دچار مشکل
میشد.تصمیم
گرفتم به صحرا
و
زمین های گندمزار
گله را راهی
کنم.مدتی در صحرا
بودم وگله مشغول
چرا بود که هوا ابری
شد
وباران شروع به باریدن
کرد.تصمیم گرفتم
گله را به روستا
برگردانم.وقتی مشغول
جمع آوری گله بودم
بزها وگوسفندها به این طرف وآن طرف می دویدند.ناگهان
متوجه شدم که گرگ سیاهی
به
دنبال گوسفند و بزهاست.
گرگ سیاه گوسفندی را گرفت اما گوسفند فرار کرد .باران تند می بارید.کلافه شده بودم ونمی دانستم چکار کنم داد و فریاد کردم وکمک خواستم ناگهان دیدم یک نفر به طرف من می آید گرگ به سوی گله حمله می کرد من با چوبدستی گرگ را دنبال می کردم.آن فردوقتی نزدیک شد او را شناختم .وحید پسر همسایه مان بود که به کمک من آمده بود.آنروز با کمک وحید گله هایمان را به خانه بردیم وبعد از آن دوستان خوبی برای هم بودیم وگله هایمان را با هم به چراگاه می بردیم.
ماه محرم در روستا
ماه محرم که فرا می رسد همه مردم روستا لباس
سیاه بر تن می کنند. ان وقت ها که کودک بودیم ما هم در عزاداری ماه محرم شرکت می
کردیم و لباس سیاه می پوشیدیم و به سینه زنی و زنجیر زنی می پرداختیم. شب ها در
زیر نور ماه در کوچه های خاکی با صفای روستا به زنجیر زنی می پرداختیم. شب عاشورا
از بهترین شب های روستا بود. زیرا تا صبح به نوحه خوانی و سینه زنی می پرداختیم.
در شب عاشورا همه مردم روستا در مسجد جمع می شدند . یکی از اهالی روستا نوحه می
خواند و زنان و مردان به سر و سینه خود می زدند و گریه می کردند و برای امام
حسین(ع) اشک می ریختند. در ظهر عاشورا به تمام مردم روستا نذری داده می شدهر کسی
هم نمی توانست به مسجد بیاید غذا به در خانه آنها برده می شد که البته این کار را
ما کودکان انجام می دادیم و از این کار بسیار خوشحال بودیم. زیرا سهم کوچکی در
عزاداری امام حسین(ع) داشتیم. عشق به امام حسین(ع) در خون مردم روستا بود. خاطرات
شب های عاشورا و محرم همیشه زنده است. ما کودکان در این ماه ، ثواب زیادی می
بردیم.


