بچه هاي كاكي
نوشته هايي براي كودكان ونوجوانان _ محمداحمدي كاكي بوشهر
درو کردن گندم
فصل درو کردن مزرعه که فرا می رسید، همگی به مزرعه گندم می رفتیم همه جا را بوی خوش گندم فرا گرفته بود. در زیر نور آفتاب با وزش باد ساقه های گندم به رقص در می آمدند پرندگان زیادی در بالای مزرعه در پرواز بودند. تماشای آن ها حال و هوای دیگری به اهالی روستا می بخشید. ما کودکان نیز داس های کوچکی داشتیم که در درو کردن به پدر و مادر مان کمک می کردیم و از این کار لذت می بردیم. ما به همراه بزرگترها در گرمای طاقت فرسای جنوب کار می کردیم و گندم ها را درو کرده و روی هم تلنبار می کردیم. بعد از دور کردن گندم ها منظره جالبی از گندم های طلایی رنگی که روی هم انباشته شده بودند به وجود می آمد. که بسیار دیدنی بود . گندم های درو شده را با الاغ به روستا می آوردیم و در زمین صاف و همواری که از قبل تدارک دیده بودیم می ریختیم. از تلنبار کردن گندم ها، خرمن به وجود می آمد بعد هم بوسیله تراکتور خرمن را خرد می کردیم. بعد از خرد کردن گندم ها روزهایی که باد می وزید، گندم ها را از کاه جدا کرده و شب ها گندم ها را به خانه می آوردیم
!! نوشته شده توسط محمداحمدي
| 0:38 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
•
روباهی که مرغ می دزدید.
در اغلب روستا مرغ و خروس نگهداری می کنند. ما هم در خانه مان چند مرغ و خروس داشتیم. مدتی بود که روباهی به روستا می امد مرغ و خروس ها را می دزدید. من همیشه در کمین روباه می نشستم اما موفق نشده بودم که آن را به دام بیندازم. شبها حمله می کرد و مرغ و خروس ها را می برد. یک روز صبح، روباه یک مرغ را خورد که خیلی دوستش داشتیم. در کنار خانه ما خرابه ای بود که مرغ ما عادت داشت به آن خرابه برود و آنجا تخم بگذارد ما هم می رفتیم و تخم ها را برمی داشتیم . یک روز بارانی، هنگامی که مرغ برای تخم گذاری رفته بود. روباهی مرغ ما را گرفت و خورد. من خیلی دلم برای مرغمان سوخت. از این ماجرا چند روز گذشت تا اینکه در یک روز بهاری که به صحرا رفته بودم و در گندمزار قدم می زدم ناگهان چشمم به روباهی افتاد که خوابیده. تصمیم گرفتم انتقام مرغ گم شده ام را از روباه بگیرم. یک چوب را پیدا کردم ، آهسته آهسته به روباه نزدیک شدم چوب را بلند کردم و بر سر روباه زدم. اما روباه مدت ها پیش مرده و فقط پوست و استخوان آن باقی مانده بود. پوست روباه را به خانه آوردم و در آن کاه ریختم و بر بالای خانه مان گذاشتم. تا سالها آن پوست روباه بر بام خانه ما خودنمایی می کرد.


!! نوشته شده توسط محمداحمدي
| 0:37 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
•
آن روز صبح
آن روز صبح سال 1368 بود و من که در کلاس اول راهنمایی درس می خواندم تازه امتحانات ثلث سوم را تمام کرده بودم. امام خمینی آن روزها بیمار بودند و مردم برای سلامتی ایشان دعا می کردند . صبح 14 خرداد هنگامی که از خواب برخاستم رادیو را روشن کردم. من آن وقت ها عادت داشتم که برنامه «بچه های انقلاب» را از رادیو گوش کنم. صبح هنگامی که رادیو را روشن کردم هنوز آفتاب نزده بود. مادرم نان می پخت و بوی خوش نان در حیاط پیچیده بود. رادیو، قرآن پخش می کرد . ناگهان این احساس در من بوجود امد. آمد که امام رحلت کرده است. آن را با مادرم در میان گذاشتم مادرم پرسید : از کجا فهمیدی؟ رادیو بردم و گفتم: الان وقت برنامه بچه های انقلاب است اما رادیو قرآن پخش می کند. ساعت هفت که شد از رادیو خبر رحلت حضرت امام را شنیدیم.. مادرم دست از کار کشید و گریه سرداد. پرچم سیاهی تهیه کردیم و بر سر در خانه مان زدیم . مردم روستا همه بر سر در خانه هایشان پرچم سیاه نصب کردند. امام خمینی محبوب قلوب همه مردم ایران و جهان اسلام بود اما هنوز راه و روش و رهنمودهای او پیش روی ماست و باید از آن نگهداری نماییم.
!! نوشته شده توسط محمداحمدي
| 0:36 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
•
گنجشک ها
در روستای ما برق نبود. و ما با چراغ قوه داشتیم. ما شب ها نور چراغ قوه را روی درخت گز می انداخیتم و گنجشک ها از خواب بیدار می شدند و می ترسیدند . البته این کار ما کار درستی نبود اما ما کودکان آن را انجام می دادیم. لانه گنجشک ها بر روی شاخه های بلند درخت گز بود . ما از شاخه های بلند گز بالا می رفتیم و جوجه گنجشک ها را پایین می آوردیم. بعضی از گنجشک ها در سوراخ دیوار خانه های کاه گلی لانه می کردند. اما آنجا هم از دست ما امنیت نداشتند. گنجشک ها بیشتر از برگ درختان و پر لانه های خود را می ساختند و ما اگر دستمان به لانه آنها نمی رسید با یک چوب بلند لانه را پایین می آوردیم و جوجه ها را می گرفتیم. گنجشک ها در ظهر های گرم تابستان به خانه ما می آمدند و مخا ظرف های پر از آب برای آنها می گذاشتیم تا بخورند. گنجشک ها زندگی شادی داشتند که ما هم از بازی کردن با جوجه انها خوشحال می شدیم
!! نوشته شده توسط محمداحمدي
| 0:35 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
•
شب و ماهی
از کنار روستای ما رودخانه ای می گذرد که برای شنا و آب تنی به آنجا می رفتیم و از آب تنی در رودخانه لذت می بردیم. بعضی اوقات در رودخانه ماهیگیری می کردیم. بوسیله ظرف هایی کوچک و مقداری آرد ماهی های زیادی صید می کردیم و به خانه می بردیم. شب ها در تاریکی شب بهترین فرصت برای گرفتن ماهی بود زیرا که دسته های ماهی به خواب می رفتند و دسته جمعی انها را می گرفتیم. دسته ماهی های کوچک در کنار ساحل رودخانه شنا می کردند. ماهی های کوچک بسیار زیبا بودند اما کودکان آنها را صید کرده و از آنها غذای لذیذی تهیه می کردیم. بزرگترها بوسیله وسایل دیگری ماهی را شکار می کردند البته پرندگان زیاد هم بودند که ماهی را صید می کردند و ما کودکان تنها نبودیم. بهترنی زمان برای گرفتن ماهی ها شب هنگام بود. همه جا را تاریک فرا می گرفت و جز صدای آب رودخانه هیچ صدایی نمی آمد. آهسته و آرام در آب می پریدیم و بوسیله تور ماهیگیری آنها را صید می کردیم
!! نوشته شده توسط محمداحمدي
| 0:34 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
•
کودکی و پرندگان
در بعضی از روزها ، صبحگاه هوای روستا مه آلود بود و مه همه جا را فرا می گرفت، آفتاب نیز در هنگام طلوع از زیر مه غلیظی که همه جا را فرا گرفته بود به آسمان روستا سرک می کشید. پرندگان بسیاری در هوای مه آلود نمی تواستند پرواز کنند. زیرا پرندگانی که در شب ها بر روی درختان گز و خرما به سر می بردند هنگامی که هوا مه آلود می شد. بال و پر آن ها را خیس می کرد و پرندگان نمی توانستند پرواز کنند، گنجشک ها از جمله پرندگانی بودند که نمی توانستند پرواز کنند و ما کودکان به دنبال آن ها می دویدیم و آن ها را می گرفتیم. البته بعد از بازی با آن ها، آزادشان می کردیم. در کنار رودخانه ای که از روستای ما می گذشت پرندگان دریایی زیبایی زندگی می کردند. این پرندگان اغلب مرغابی بودند. بیشتر اوقات کنار رودخانه در آب های کم عمق شنا می کردند و برای صید ماهی ها جست و خیز می کردند. ما پرندگان زیبا را تماشا می کردیم و لذت می بردیم. در بیشه کنار رودخانه روباهی زندگی می کرد که او هم علشق مرغابی ها بود و آرزو داشت که یکی از آنها را بگیرد و بخورد. ما کودکان روستا و روباه تنها تماشاگران مرغابی ها بودیم.
!! نوشته شده توسط محمداحمدي
| 0:32 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
•



