تبليغاتX
بچه هاي كاكي

شیرینی عسل

هوا بهاری بود، همه جا را عطر گل ها پر کرده بود  توی خانه نشسته بودم و کتاب می خواندم در حیاط به صدا درآمد. وحید دم در بود. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: برادرم کریم از صبح به کوه رفته ولی هنوز برنگشته . پرسیدیم  برای چی رفته کوه؟ وحید گفت برای پیدا کردن عسل رفته. به آسمان نگه کردم  هوا ابری بود و خبر از آمدن باران داشت. اگر باران می بارید در کوه سیلاب راه می افتاد. مردم روستا برای پیدا کردم عسل به کوه نزدیک روستا می رفتند زیرا در کوه گل های معطر و وحشی زیادی وجود داشت و کندوی زنبورهای عسل هم در بالای کو قرار داشت. عسلی که از زنبورها ی کوهستان به دست می آمد بسیار خوشمزه بود چون واقعا طبیعی بود . به وحید گفتم که باید زودتر به کوه برویم. احتمال دارد باران ببارد و راهمان بسته شود زیرا در هنگام بارندگی ، از کوه آب فراوان سرازیر می شود و از دره ها می گذشت.با وحید به طرف کوه حرکت کردیم در کوه کریم را صدا زدیم. نمی دانستیم در کجای کوه است چندین بار کریم را صدا زدیم. داشتیم ناامید می شدیم که ناگهان صدای کریم به گوشمان خورد. صدایش ضعیف بود انگار از ته چاه می آمد. صدا را دنبال کردیم کریم در یک گودال افتاده بود. ما به کمک هم  کریم را از چاه بیرون آوردیم.او برای پیدا کردن داخل گودال رفته  و اتفاقا  عسل هم پیدا کرده بود اما نتواسته بود از گودال بیرون بیاید . کریم کار خطرناکی کرده بود. اما شیرینی عسل همه را وسوسه می کرد. کریم از اینکه نجات پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود. او از عسل هایی که داشت به ما هم داد. عسل خوشمزه ای بود. ما اگر به کمک کریم نمی رفتیم گودال پر از آب می شد و خدا می داند چه اتفاقی می افتاد. هنگام برگشت به خانه باران شدیدی گرفت اما ما از کوه پایین آمده بودیم. در کوه های اطراف روستای ما عسل های زیادی پیدا می شد. امروزه دگر در کوه عسل طبیعی پیدا نمی شود فقط خاطرات سالهای پیش در ذهن ماست. عسل هایی که آن سالها می خوردیم و هنوز شیرینی آنها در زیر دندانمان مانده است. از آن روز به بعد دیگر کریم به تنهایی به کوه نمی رفت.
!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 13:34 | پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 •

عقرب های روستا


در روستای ما جانوران خطرناکی همچون مار  و عقرب زندگی می کردند که گاهی اوقات مردم روستا را نیش می زدند. یک روز صبح که من می خواستم به مدرسه بروم کفش هایم را پوشیدم  چیزی همانند خار در پای  چپم فرو رفت. فورا کفشم را از پایم بیرون آوردم. آنر ا تکان دادم یک عقرب سیاه از آن بیرون آمد . عقرب مرا گزیده بود.به مادرم گفتم. مادرم ابتدا دو دستی بر سر خود کوبید و بعد مرا به درمانگاه روستا برد آن روز به مدرسه نرفتم. چند روز در خانه خوابیدم  تا وقتی حالم خوب شد.ما کودکان روستا عقرب را می کشتیم زیرا خطرناک بودند، عقرب ها معمولا یک سوراخ به عنوان لانه در زمین ایجاد می کردند. ما یک کش پلاستیکی در سوراخ لانه انها فرو می کردیم عقرب ها به کش نیش می زدند و آن را می گرفتند و ما کش را می کشیدیم و عقرب از لانه بیرون می آمد با یک تکه چوب عقرب ها در قوطی می انداختیم عقرب ها را جمع آوری می کردیم و بعد آنها را آتش می زدیم . شاید این کار ما خیلی بی رحمانه بود اما عقرب ها خطرناک بودند و مردم روستا را اذیت می کردند و نیش می زدند. عقرب حیوان خطرناکی است که در مناطق جنوبی بسیار فراوان است.
!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 13:31 | پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 •

رودخانه و قایق

از کنار روستای ما، رودخانه ای پر آب می گذرد. آن وقت ها که هنوز کودک بودم به همراه دوستانم به رودخانه می رفتیم و شنا می کردیم . فصل تابستان آب رودخانه کم می شد و ما می توانستیم به راحتی از عرض آن عبور کنیم و به طرف دیگر رودخانه برویم. اما در فصل زمستان که رودخانه پر آب تر می شد امکان عبور  از رودخانه وجود نداشت. زمستان ها کار عبور از رودخانه را یک قایق انجام می داد. ایم قایق به تازگی به روستا ی ما آورده شده بود و صاحب ان مشهدی رحمان بود که ما را به آن طرف رودخانه  می برد و پول می گرفت. صبح یک روز تابستانی من و دوستم وحید تصمیم گرفتیم قایق را برداریم و در طول رودخانه پارو بزنیم تا به دریا برسیم. مشهدی رحمان آن طرفها نبود، قایق هم کنار رودخانه قرار داشت با وحید آن را به رودخانه انداختیم و سوار شدیم. قایق پارویی بود و ما مجبور بودیم دو نفری پارو بزنیم. پارو زنان در مسیر رودخانه پیش می رفتیم. بعد از گذشتن از روستاهای کنار رودخانه بالاخره به دریا رسیدیم. خلیج فارس پر بود از قایق و لنج. واقعا مناظر زیبایی بود اما اگر مشهدی رحمان از کار ما با خبر می شد وای به حال مان بود. مدتی آنجا ماندیم  و بعد تصمیم گرفتیم بر گردیم.
اما این بار باید خلاف جهت آب پارو می زدیم و این کار خیلی مشکل بود به هر زحمتی بود به روستای خودمان برگشتیم و مشهدی رحمان کنار رودخانه این طرف و و آن طرف می رفت و دنبال قایقش می گشت. به محض این که چشمش به ما افتاد به سو ی ما آمد و به سختی ما را مورد سرزنش قرار داد و گفت: اگر یکبار دیگر این کار را بکندی به پدرهایتان می گویم تا حسابی ادبتان کنند. از خطرات کاری که ما انجام داده بودیم هم برایمان گفت . وقتی خوب فکر کردیم دیدیم حق با مشهدی رحمان است و ما کار اشتباهی انجام داده ایم زیرا آب رودخانه در بعضی از جاها خیلی عمیق بود و اگر قایق آنجاها واژگون می شد خدا می دانست چه بلایی سرمان می آمد آن روز اولین و آخرین سفر ما با قایق تا دریا بود. بعد دگر فقط در عرض رودخانه قایق سواری می کردیم و از این کار لذت می بردیم.
!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 19:51 | چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 •

معرفی مجلات نوجوانان

!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 13:5 | چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 •

معرفی مجلات نوجوانان

!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 13:4 | چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 •

معرفی مجلات نوجوانان

!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 13:3 | چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 •