هیزم
در روستاها اغلب خانه ها خودشان نان می پختند.ما کودکان از صحرا هیزم
می آوردیم.من هم از صحرا هیزم جمع آوری می کردم.یک روز پاییزی به تنهایی از خانه
بیرون آمدم تا برای جمع آوری هیزم به صحرا بروم.تبر را برداشتم و راهی صحرا
شدم.وقتی که به صحرا رسیدم مشغول جمع آوری هیزم شدم . سرگرم کار بودم که که
ناگهان دیدم گرازی به طرفم می آید.از ترس نمی دانستم چکار کنم.گراز با قیافه
وحشتناک می آمد.ناگهان فکری به ذهنم رسید.درختی آنجا بود.زود پریدم و از درخت بالا
رفتم.گراز به پای آن درخت آمد اما نتوانست از درخت بالا بیاید .من تا ظهر بالای
درخت بودم وقتی که مطمئن شدم گراز رفته است از درخت پایین آمدم و به خانه رفتم
.البته با خود هیزم هم بردم .از آن روز به بعد به تنهایی به صحرا نمی رفتم و با
دوستانم برای جمع آوری هیزم می رفتم.نان محلی که بوسیله هیزم پخته می شد مزه و بوی
خاصی داشت که هنوز آن مزه و بوی خوش را فراموش نکرده ام.
محمد احمدی-کاکی بوشهر
شب روستا
در شبهای گرم تابستان روی پشت بام می خوابیدیم.ستاره ها به ما نزدیک
بودند.باستارگان حرف می زدیم ودرددل می کردیم.قبل از خواب باشمردن ستاره ها سرگرم
می شدیم و در خواب هم ستاره می چیدیم.شبها نسیم خنکی از سمت رودخانه به روستا می
وزید و هوا را لطیف می کرددر حیاط خانه مان باغچه ای از گلهای معطر و رنگارنگ بود
که عطر خوش آنها شبها به مشام می رسید.شبها صدای جیرجیرکها وآواز قورباغه ها شنیده
می شد ولی ما به آنها عادت کرده بودیم اما پشه های شب ما را اذیت می کردند و مارا
نیش می زدند .ما مجبور بودیم با یک پارچه روی خود مان را بپوشانیم تا ازآزار و
اذیت آنها در امان باشیم.سالها از آن روزگار خوش می گذرد ولی خاطرات شبهای خوش
روستا هنوز در خاطر ماست.
محمد احمدی-کاکی بوشهر

خاطره مدرسه
کلاس اول دبیرستان نمونه امام خمینی بوشهر بودم آن روز مسائل هندسه را
انجام نداده بودم از شانس بد من معلم اسم مرا خواند تا پای تخته برای حل مسائل
بروم کتاب هندسه را برداشتم به طرف تخته سیاه به راه افتادم هیچ یک از مسائل را
بلد نبودم
همین طور که به طرف تخته سیاه می رفتم دست کردم واز روی نیمکت وسط
کلاس دفتر یکی از بچه ها را برداشتم .
جواب مسائل را از روی دفتر او نوشتم ان هم کلاسی ام دائم می گفت دفتر
حل تمرین مرا بیاور سه مسئله را از روی دفتر نوشتم اما از شانس بد من دیگر مسائل
را حل نکرده بود معلم گفت بقیه را حل کن
گفتم دیگر مسائل را بلد نیستم
معلم هم گفت بروبنشین خیلی
خوشحال شدم دفتر هم کلاسی ام را بهش پس دادم خدا را شکر کردم که معلم نفهمید .
محمد احمدی –کاکی بوشهر
خاطره مدرسه
کلاس اول دبستان بودم داشتیم از روی درس می نوشتیم معلم ما هم سرش توی
دفتر کلاسی بود و چیزی را می نوشت یکی از دانش اموزان کلاس دوم برای گرفتن مداد به
کلاس ما آمده بود معلم ما عادت داشت از هر دانش آموز کلاس های بالاتر که به کلاس
ما می امد درخواست می کرد که کلمه ای را بخش کنند وصدای آنرا بکشند تا ما بهتر یاد
بگیریم آن دانش اموز بعد از گرفتن مداد از دوستش هنگامی که می خواست از کلاس ما
بیرون برود به معلم ما نگاه می کرد خیلی
می ترسید که معلم ما کلمه ای را بگوید واو بلد نباشد هنگامی که برای بیرون رفتن به طرف در می رفت به جلو نگا ه نمی کرد ومحکم به دیوار کنار در
برخورد کرد وبر زمین خورد
ما بچه های کلاس اول کلی خندیدیم آن دانش اموز از جا بر خاست واز کلاس
ما خارج شد ودیگر هیچ وقت برای گرفتن چیزی به کلاس ما نیامد
محمداحمدی-کاکی بوشهر
آتش گرفتن خرمن
گندمهای خرمن به وسیله تراکتور خرد می شد البته کاه و گندم مخلوط می شدند.روزهایی که باد می وزیدگندمها را به وسیله وزش باد از کاه جدا می کردیم.برای نگه داری گندم ها گودال های بزرگی در زمین ایجاد می کردند و گندمها را در آن می ریختند.بدین ترتیب که ابتدا کف گودال و اطراف دیواره آن کاه می ریختند وبعد گندمها را در آن می ریختند و روی آن دوباره کاه ریخته و با خاک می پوشاندند.یک سال خرمن پدرم آتش گرفت.پدرم خیلی ناراحت شد زیرا برای فصل های بعد گندم نداشتیم اما مردم روستا هر کدام یک یا دو گونی گندم به پدرم کمک کردند.پدرم از این کار مردم روستا خیلی خوشحال شد و از آنها تشکر کرد.بازیهای کودکانه در خرمن از بهترین خاطراتم می باشد.
محمد احمدی-کاکی بوشهر

گرگ وبیابان
هوا گرگ و
میش بود که
با گوسفند ها
و بز ها
را هی صحرا
شدم.مادرم وقتی
نهارم رادرکوله
پشتی ام می
گذاشت سفارشهای همیشگی
را به من
کرد:((مواظب گله باش)).مدتی بود
که گرگ سیاهی
به گله های
روستا حمله می
کرد. من اغلب
اوقات مواظب گله
بودم .در روستای
ما بیشتر اهالی
در خانه هایشان
بز وگوسفند نگه
داری میکردند
و هر گله
چوپان مخصوص به
خود را داشت.همسایه مش
رحیم نیز گله
داشت که پسرش
وحید چوپان گله
شان بود.من
با وحید قهر
بودم.من و
وحید قبل از
آن دوستان خوبی
بودیم.دعوای ما
بر سر مزرعه
گندم بود که
تازه برداشت گندم
آن تمام شده
بود.بعداز
برداشت ساقه های
کوتاه گندم باقی
می ماند که
ما گله خودمان
را به آنجا
می بردیم. با
وحید بر سر
مزرعه گندم دعوا
کردم.بعد از
آن دیگر سراغی
از وحید نگرفته
بودم
بعد از آنکه
گله مان را از کوچه
پس
کوچه های خاکی
روستا رد کردم
به
نز
دیکی رودخانه رسیدم
.رودخانه آب کمی داشت
و
گله به راحتی
از
آن
می
گذشت اما تکه های ابر سیاه نشانه باران بود.هنگام
بارندگی آب رودخانه
بالا می آمد وعبور
گله دچار مشکل
میشد.تصمیم
گرفتم به صحرا
و
زمین های گندمزار
گله را راهی
کنم.مدتی در صحرا
بودم وگله مشغول
چرا بود که هوا ابری
شد
وباران شروع به باریدن
کرد.تصمیم گرفتم
گله را به روستا
برگردانم.وقتی مشغول
جمع آوری گله بودم
بزها وگوسفندها به این طرف وآن طرف می دویدند.ناگهان
متوجه شدم که گرگ سیاهی
به
دنبال گوسفند و بزهاست.
گرگ سیاه گوسفندی را گرفت اما گوسفند فرار کرد .باران تند می بارید.کلافه شده بودم ونمی دانستم چکار کنم داد و فریاد کردم وکمک خواستم ناگهان دیدم یک نفر به طرف من می آید گرگ به سوی گله حمله می کرد من با چوبدستی گرگ را دنبال می کردم.آن فردوقتی نزدیک شد او را شناختم .وحید پسر همسایه مان بود که به کمک من آمده بود.آنروز با کمک وحید گله هایمان را به خانه بردیم وبعد از آن دوستان خوبی برای هم بودیم وگله هایمان را با هم به چراگاه می بردیم.
ماه محرم در روستا
ماه محرم که فرا می رسد همه مردم روستا لباس
سیاه بر تن می کنند. ان وقت ها که کودک بودیم ما هم در عزاداری ماه محرم شرکت می
کردیم و لباس سیاه می پوشیدیم و به سینه زنی و زنجیر زنی می پرداختیم. شب ها در
زیر نور ماه در کوچه های خاکی با صفای روستا به زنجیر زنی می پرداختیم. شب عاشورا
از بهترین شب های روستا بود. زیرا تا صبح به نوحه خوانی و سینه زنی می پرداختیم.
در شب عاشورا همه مردم روستا در مسجد جمع می شدند . یکی از اهالی روستا نوحه می
خواند و زنان و مردان به سر و سینه خود می زدند و گریه می کردند و برای امام
حسین(ع) اشک می ریختند. در ظهر عاشورا به تمام مردم روستا نذری داده می شدهر کسی
هم نمی توانست به مسجد بیاید غذا به در خانه آنها برده می شد که البته این کار را
ما کودکان انجام می دادیم و از این کار بسیار خوشحال بودیم. زیرا سهم کوچکی در
عزاداری امام حسین(ع) داشتیم. عشق به امام حسین(ع) در خون مردم روستا بود. خاطرات
شب های عاشورا و محرم همیشه زنده است. ما کودکان در این ماه ، ثواب زیادی می
بردیم.
نخل های روستا
در روستای ما درختان زیادی وجود دارد اما
درختان خرما یعنی نخل بیشتر است. در فصل گرما درختان نخل میوه می دهند. که میوه
آنها رطب است. اگر رطب ها از درخت چیده نشود تبدیل به خرما می شوند. ما کودکان
اغلب به همراه پدر هایمان به نخلستان می رفتیم و در جمع آوری خرما به آنها کمک می
کردیم . البته بعضی وقت ها دور از چشم بزرگترها از نخلها بالا می رفتیم و رطب می
خوردیم . در فصل تابستان که باران نمی
بارید مجبور بودیم نخل ها را آبیاری کنیم. پدرم از برگ نخل وسایلی همچون سبد،
بادبزن، حصیر و ... درست می کرد. و به شهر می برد و می فروخت. .هنگامیکه نخل ها خشک می شدند تنه آنها برای سقف
خانه ها و همچنین به عنوان هیزم به کار می رفت. مردم روستا علاوه بر باغ در خانه
های خود نیز نخل می کارند. خرما از سوغات های معروف مناطق جنوب کشور می باشد. هدیه
ای که حاصل زحمات مردم صبور و مهربان جنوب است.
گندمزار و گراز
گرگ در طویله
شیرینی عسل
عقرب های روستا
در روستای ما جانوران خطرناکی همچون مار و عقرب زندگی می کردند که گاهی اوقات مردم روستا را نیش می زدند. یک روز صبح که من می خواستم به مدرسه بروم کفش هایم را پوشیدم چیزی همانند خار در پای چپم فرو رفت. فورا کفشم را از پایم بیرون آوردم. آنر ا تکان دادم یک عقرب سیاه از آن بیرون آمد . عقرب مرا گزیده بود.به مادرم گفتم. مادرم ابتدا دو دستی بر سر خود کوبید و بعد مرا به درمانگاه روستا برد آن روز به مدرسه نرفتم. چند روز در خانه خوابیدم تا وقتی حالم خوب شد.ما کودکان روستا عقرب را می کشتیم زیرا خطرناک بودند، عقرب ها معمولا یک سوراخ به عنوان لانه در زمین ایجاد می کردند. ما یک کش پلاستیکی در سوراخ لانه انها فرو می کردیم عقرب ها به کش نیش می زدند و آن را می گرفتند و ما کش را می کشیدیم و عقرب از لانه بیرون می آمد با یک تکه چوب عقرب ها در قوطی می انداختیم عقرب ها را جمع آوری می کردیم و بعد آنها را آتش می زدیم . شاید این کار ما خیلی بی رحمانه بود اما عقرب ها خطرناک بودند و مردم روستا را اذیت می کردند و نیش می زدند. عقرب حیوان خطرناکی است که در مناطق جنوبی بسیار فراوان است.
پرستو و بهار
تاریکی شب و گرگها
همه جا تاریکی فرا گرفته بود، شب در بیابان ترس آور بود. اما من مجبور بودم برای آبیاری زمین شب تا صبح آنجا باشم. صدای حیوانات وحشی شنیده می شد.
سرما هم هجوم آورده بود. آتش روشن کردیم و در کنار آن خودمان را گرم کردیم.
من و پدرم منتظر رسیدن آب بودیم تا آن را به کرت ها راهی کنیم. آب در تاریکی شب صدای خاصی دارد. صدایی آهنگین و زیبا، ماه در آسمان پیدا نبود و تاریکی وبد و سیاهی . ناگهان صدایی به گوش رسید صدایی که هر لحظه به ما نزدیک تر می شد خوب که دقت کردیم فهمیدیم که صدای گرگ هاست که زوزه کشان به ما نزدیک می شوند. باید خودمان را برای دفاع کردن آماده می کردیم. صدای زوزه گرگها هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد. من و پدرم به آبیاری ادامه می دادیم. ناگهان در دور و برمان صدای پای گرگها را احساس کردیم. گرگها در اطراف ما چرخ می زدند و می خواستند به ما حمله کنند. من و پدرم از قبل چوب دستی با خودمان آورده بودیم و منتظر حمله گرگها بودم. من از آنها می ترسیدم اما پدرم تجربه زیادی داشت و نمی ترسید . چوبدستی ام را به دست گرفتم از ترس دست و پایم می لرزید. گرگها به نزدیکی ما رسیدند پدرم هیزم بیشتری روی آتش ریخت و ما کنار آتش ایستادیم گرگها به طرف ما حمله کردند . پدرم با جوبدستی اش یکی از گرگها را زخمی کرد. من هم یکی از آنها را زدم. گرگها که این وضع را دیدند پا به فرار گذاشتند . من شب های دیگر هم به بیابان می رفتم اما دیگر ترسی از گرگها نداشتم
سالی که سیل آمد
روستای ما در کنار رودخانه قرار دارد. اگر باران ببارد رودخانه طغیان می کند و زمین های روستا زیر آب می رود.
زمانی که ما کودک بودیم یک سال باران زیادی بارید و خیال بند آمدن نداشت. بعد از این که باران بند آمد رودخانه طغیان کرد. مردم روستا با همکاری یکدیگر دورتادور روستا را آب بند گذاشتند و از ورود آب رودخانه به روستا جلوگیری کردند.
آنها از صبح تا شب، مواظب بودند که بند شکسته نشود و یا سوراخ نگردد. اگر بند سوراخ می شد آب به روستا می آمد و خانه های روستا را خراب می کرد. ما کودکان نیز پشت بندها بازی می کردیم و اگر بند سوراخ می شد به بزرگتر ها می گفتیم. بزرگترها از سر شب تا صبح بیدار بودند و کشیک می دادند. ما کودکان شب ها می خوابیدیم.
سالی که سیل آمد رودخانه طغیان کرد و زمین های روستا زیر آب رفت. ما در کنار رودخانه خربزه و هندوانه کاشتیم و سال خوبی بود. اگر چه طغیان رودخانه برای مردم روستا زحمت زیادی داشت اما به برکت آب رودخانه، در فصل تابستان، هندوانه و خربزه زیادی به دست آوردیم و ما راضی و خوشحال بودیم.
شب و تاریکی
همه جا تاریکی و سیاهی فرا گرفته بود، می خواستم به روستای همسایه بروم اما باید برای رفتن به روستای همسایه از رودخانه می گذشتم.
من باید به خانه دوستم می رفتم زیرا دوستم مریض شده بود و نمی توانست به مدرسه بیاید. فردا امتحان ریاضی داشتیم . من باید به او درس می دادم تا برای امتحان آماده شود. از خانه که بیرون آمدم کوچه های خاکی روستا پر از آب بود. باران باریده بود و حتما آن رودخانه بالا آمده بود.
هنگامی که به رودخانه رسیدم ترسیدم که به آب بزنم، پاچه های شلورام را بلا زدم و وارد آب شدم به وسط رودخانه رسیده بودم که احساس کردم آب شدت جریان بیشتری دارد.
سیاهی شب و صدای وحشتناک آب ترسی در دلم انداخت از حرکت ایستادم نمی توانستم جلو تر بروم نمی دانستم چه کار کنم.
ناگهان صدای پای اسبی آمد. پدرم که سوار بر اسب بود جلو آمد او فهمیده بود که من برای کمک به دوستم از خانه بیرون آمده ام. آن شب با کمک پدرم، سوار بر اسب از رودخانه گذشتم.
دوستم روز بعد به مدرسه آمد و امتحان داد و نمره خوبی گرفت. من از اینکه توانستم به دوستم کمک کنم خوشحال بودم.
درو کردن گندم
روباهی که مرغ می دزدید.



