تبليغاتX
بچه هاي كاكي

هیزم

در روستاها اغلب خانه ها خودشان نان می پختند.ما کودکان از صحرا هیزم می آوردیم.من هم از صحرا هیزم جمع آوری می کردم.یک روز پاییزی به تنهایی از خانه بیرون آمدم تا برای جمع آوری هیزم به صحرا بروم.تبر را برداشتم و راهی صحرا شدم.وقتی که به صحرا رسیدم مشغول جمع آوری هیزم شدم . سرگرم کار بودم که که ناگهان دیدم گرازی به طرفم می آید.از ترس نمی دانستم چکار کنم.گراز با قیافه وحشتناک می آمد.ناگهان فکری به ذهنم رسید.درختی آنجا بود.زود پریدم و از درخت بالا رفتم.گراز به پای آن درخت آمد اما نتوانست از درخت بالا بیاید .من تا ظهر بالای درخت بودم وقتی که مطمئن شدم گراز رفته است از درخت پایین آمدم و به خانه رفتم .البته با خود هیزم هم بردم .از آن روز به بعد به تنهایی به صحرا نمی رفتم و با دوستانم برای جمع آوری هیزم می رفتم.نان محلی که بوسیله هیزم پخته می شد مزه و بوی خاصی داشت که هنوز آن مزه و بوی خوش را فراموش نکرده ام.

محمد احمدی-کاکی بوشهر

!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 21:42 | سه شنبه هفتم آبان 1387 •

شب روستا

در شبهای گرم تابستان روی پشت بام می خوابیدیم.ستاره ها به ما نزدیک بودند.باستارگان حرف می زدیم ودرددل می کردیم.قبل از خواب باشمردن ستاره ها سرگرم می شدیم و در خواب هم ستاره می چیدیم.شبها نسیم خنکی از سمت رودخانه به روستا می وزید و هوا را لطیف می کرددر حیاط خانه مان باغچه ای از گلهای معطر و رنگارنگ بود که عطر خوش آنها شبها به مشام می رسید.شبها صدای جیرجیرکها وآواز قورباغه ها شنیده می شد ولی ما به آنها عادت کرده بودیم اما پشه های شب ما را اذیت می کردند و مارا نیش می زدند .ما مجبور بودیم با یک پارچه روی خود مان را بپوشانیم تا ازآزار و اذیت آنها در امان باشیم.سالها از آن روزگار خوش می گذرد ولی خاطرات شبهای خوش روستا هنوز در خاطر ماست.

محمد احمدی-کاکی بوشهر



!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 21:29 | شنبه بیستم مهر 1387 •

خاطره مدرسه

کلاس اول دبیرستان نمونه امام خمینی بوشهر بودم آن روز مسائل هندسه را انجام نداده بودم از شانس بد من معلم اسم مرا خواند تا پای تخته برای حل مسائل بروم کتاب هندسه را برداشتم به طرف تخته سیاه به راه افتادم هیچ یک از مسائل را بلد نبودم 

همین طور که به طرف تخته سیاه می رفتم دست کردم واز روی نیمکت وسط کلاس دفتر یکی از بچه ها را برداشتم .

جواب مسائل را از روی دفتر او نوشتم ان هم کلاسی ام دائم می گفت دفتر حل تمرین مرا بیاور سه مسئله را از روی دفتر نوشتم اما از شانس بد من دیگر مسائل را حل نکرده بود معلم گفت بقیه را حل کن گفتم دیگر مسائل را بلد نیستم

معلم هم گفت بروبنشین خیلی خوشحال شدم دفتر هم کلاسی ام را بهش پس دادم خدا را شکر کردم که معلم نفهمید .

محمد احمدی –کاکی بوشهر

!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 11:48 | یکشنبه چهاردهم مهر 1387 •

خاطره مدرسه

کلاس اول دبستان بودم داشتیم از روی درس می نوشتیم معلم ما هم سرش توی دفتر کلاسی بود و چیزی را می نوشت یکی از دانش اموزان کلاس دوم برای گرفتن مداد به کلاس ما آمده بود معلم ما عادت داشت از هر دانش آموز کلاس های بالاتر که به کلاس ما می امد درخواست می کرد که کلمه ای را بخش کنند وصدای آنرا بکشند تا ما بهتر یاد بگیریم آن دانش اموز بعد از گرفتن مداد از دوستش هنگامی که می خواست از کلاس ما بیرون برود به معلم ما نگاه می کرد خیلی می ترسید که معلم ما کلمه ای را بگوید واو بلد نباشد هنگامی که برای بیرون رفتن به طرف در می رفت به جلو نگا ه نمی کرد ومحکم به دیوار کنار در برخورد کرد وبر زمین خورد

ما بچه های کلاس اول کلی خندیدیم آن دانش اموز از جا بر خاست واز کلاس ما خارج شد ودیگر هیچ وقت برای گرفتن چیزی به کلاس ما نیامد

محمداحمدی-کاکی بوشهر

!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 23:16 | شنبه سی ام شهریور 1387 •

آتش گرفتن خرمن

در فصل درو گندمها را بعد از چیدن به روستا می آوردیم و در زمین های صاف و هموار روی هم تلنبار می کردیم که به آن خرمن می گفتند.ما کودکان از ساقه های بلند گندم ها خانه می ساختیم ودر آنجا بازی می کردیم و روزها هم مواظب بودیم تا بزها و گوسفند ها خرمن را نخورند.
گندمهای خرمن به وسیله تراکتور خرد می شد البته کاه و گندم مخلوط می شدند.روزهایی که باد می وزیدگندمها را به وسیله وزش باد از کاه جدا می کردیم.برای نگه داری گندم ها گودال های بزرگی در زمین ایجاد می کردند و گندمها را در آن می ریختند.بدین ترتیب که ابتدا کف گودال و اطراف دیواره آن کاه می ریختند وبعد گندمها را در آن می ریختند و روی آن دوباره کاه ریخته و با خاک می پوشاندند.یک سال خرمن پدرم آتش گرفت.پدرم خیلی ناراحت شد زیرا برای فصل های بعد گندم نداشتیم اما مردم روستا هر کدام یک یا دو گونی گندم به پدرم کمک کردند.پدرم از این کار مردم روستا خیلی خوشحال شد و از آنها تشکر کرد.بازیهای کودکانه در خرمن از بهترین خاطراتم می باشد.
محمد احمدی-کاکی بوشهر


!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 10:14 | یکشنبه دهم شهریور 1387 •

گرگ وبیابان

هوا گرگ و میش بود که با گوسفند ها و بز ها را هی صحرا شدم.مادرم وقتی نهارم رادرکوله پشتی ام می گذاشت سفارشهای همیشگی را به من کرد:((مواظب گله باش)).مدتی بود که گرگ سیاهی به گله های روستا حمله می کرد. من اغلب اوقات مواظب گله بودم .در روستای ما بیشتر اهالی در خانه هایشان بز وگوسفند نگه داری میکردند و هر گله چوپان مخصوص به خود را داشت.همسایه مش رحیم نیز گله داشت که پسرش وحید چوپان گله شان بود.من با وحید قهر بودم.من و وحید قبل از آن دوستان خوبی بودیم.دعوای ما بر سر مزرعه گندم بود که تازه برداشت گندم آن تمام شده بود.بعداز برداشت ساقه های کوتاه گندم باقی می ماند که ما گله خودمان را به آنجا می بردیم. با وحید بر سر مزرعه گندم دعوا کردم.بعد از آن دیگر سراغی از وحید نگرفته بودم

بعد از آنکه گله مان را از کوچه پس کوچه های خاکی روستا رد کردم به نز دیکی رودخانه رسیدم .رودخانه آب کمی داشت و گله به راحتی از آن می گذشت اما تکه های ابر سیاه نشانه باران بود.هنگام بارندگی آب رودخانه بالا می آمد وعبور گله دچار مشکل میشد.تصمیم گرفتم به صحرا و زمین های گندمزار گله را راهی کنم.مدتی در صحرا بودم وگله مشغول چرا بود که هوا ابری شد وباران شروع به باریدن کرد.تصمیم گرفتم گله را به روستا برگردانم.وقتی مشغول جمع آوری گله بودم بزها وگوسفندها به این طرف وآن طرف می دویدند.ناگهان متوجه شدم که گرگ سیاهی به دنبال گوسفند و بزهاست.

گرگ سیاه گوسفندی را گرفت اما گوسفند فرار کرد .باران تند می بارید.کلافه شده بودم ونمی دانستم چکار کنم داد و فریاد کردم وکمک خواستم ناگهان دیدم یک نفر به طرف من می آید گرگ به سوی گله حمله می کرد من با چوبدستی گرگ را دنبال می کردم.آن فردوقتی نزدیک شد او را شناختم .وحید پسر همسایه مان بود که به کمک من آمده بود.آنروز با کمک وحید گله هایمان را به خانه بردیم وبعد از آن دوستان خوبی برای هم بودیم وگله هایمان را با هم به چراگاه می بردیم.



!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 12:44 | شنبه بیست و نهم تیر 1387 •

ماه محرم در روستا

ماه محرم که فرا می رسد همه مردم روستا لباس سیاه بر تن می کنند. ان وقت ها که کودک بودیم ما هم در عزاداری ماه محرم شرکت می کردیم و لباس سیاه می پوشیدیم و به سینه زنی و زنجیر زنی می پرداختیم. شب ها در زیر نور ماه در کوچه های خاکی با صفای روستا به زنجیر زنی می پرداختیم. شب عاشورا از بهترین شب های روستا بود. زیرا تا صبح به نوحه خوانی و سینه زنی می پرداختیم. در شب عاشورا همه مردم روستا در مسجد جمع می شدند . یکی از اهالی روستا نوحه می خواند و زنان و مردان به سر و سینه خود می زدند و گریه می کردند و برای امام حسین(ع) اشک می ریختند. در ظهر عاشورا به تمام مردم روستا نذری داده می شدهر کسی هم نمی توانست به مسجد بیاید غذا به در خانه آنها برده می شد که البته این کار را ما کودکان انجام می دادیم و از این کار بسیار خوشحال بودیم. زیرا سهم کوچکی در عزاداری امام حسین(ع) داشتیم. عشق به امام حسین(ع) در خون مردم روستا بود. خاطرات شب های عاشورا و محرم همیشه زنده است. ما کودکان در این ماه ، ثواب زیادی می بردیم.

!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 22:13 | دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 •

نخل های روستا

در روستای ما درختان زیادی وجود دارد اما درختان خرما یعنی نخل بیشتر است. در فصل گرما درختان نخل میوه می دهند. که میوه آنها رطب است. اگر رطب ها از درخت چیده نشود تبدیل به خرما می شوند. ما کودکان اغلب به همراه پدر هایمان به نخلستان می رفتیم و در جمع آوری خرما به آنها کمک می کردیم . البته بعضی وقت ها دور از چشم بزرگترها از نخلها بالا می رفتیم و رطب می خوردیم . در فصل تابستان که باران نمی بارید مجبور بودیم نخل ها را آبیاری کنیم. پدرم از برگ نخل وسایلی همچون سبد، بادبزن، حصیر و ... درست می کرد. و به شهر می برد و می فروخت. .هنگامیکه نخل ها خشک می شدند تنه آنها برای سقف خانه ها و همچنین به عنوان هیزم به کار می رفت. مردم روستا علاوه بر باغ در خانه های خود نیز نخل می کارند. خرما از سوغات های معروف مناطق جنوب کشور می باشد. هدیه ای که حاصل زحمات مردم صبور و مهربان جنوب است.

!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 18:41 | شنبه هشتم تیر 1387 •

گندمزار و گراز

در روستای ما، کشت گندم از رونق خوبی برخوردار بود. گندم ها را که می کاشتیم بعد از باریدن اولین باران پاییزی سبزمی شدند. گرازها که در کوه های اطراف روستا زندگی می کردند به مزرعه گندم حمله می کردند و زمین را زیر رو می کردند و گندم ها را از بین می بردند. انها  شب ها به مزرعه های روستا می آمدند و. به تخریب زمین های مردم می پرداختند. مردم روستا شب ها به مزرعه می آمدند و با روشن کردن آتش گراز ها را بیرون می راندند و از مزرعه های گندم دور می کردند.یک شب که من همراه پدرم  به گندمزار رفته بودم یک گراز به طرف ما حمله کرد. دندان های گراز از دهانش بیرون است  بسیار خطرناک هستند اما گراز ها نمی توانند سر خود را این طرف و آن طرف بچرخانند و یا زیاد پایین بیاورند. پدرم گفت باید روی زمین بخوابم تا گراز برود. گراز به سرعت به طرف ما می آمد. شب بود و تاریکی . از ترس بر خودم می لرزیدم.روی زمین دراز کشیدیم . گراز وقتی که به ما رسید می خواست مار ا زخمی کند. اما هر کاری می کرد دندانهایش به ما نمی رسید. من از شدت ترس نمی دانستم چه کار کنم. گراز وقتی دید نمیتواند به ما آسیبی برساند از آنجا رفت. من هیچوقت ترسی را که آن شب داشتم فراموش نمی کنم واقعا شب وحشتناکی بود.
!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 23:54 | یکشنبه دوم تیر 1387 •

گرگ در طویله

شب بود و هوا سرد بود. پدر و مادرم خانه نبودند. مشغول درس خواندن بودم که ناگهان صدایی از طویله به گوشم رسید. بزها و گوسفندها سر و صدا می کردند انگار حیوان وحشی به آنها حمله کرده بود. فانوس را برداشتم و به طرف طویله رفتم.در زیر نور فانوس دیدم که یک جانور وحشی در طویله ایستاده و به من زل زده است. حتما گرگ بود. یک گرگ سیاه و ترسناک. سکوت وحشتناکی فضا را در برگرفته بود. گرگ سیاه چندین گوسفند و بز را دریده بود. و می خواست به طرف من حمله کند که از طویله بیرون پریدم. هیچ کس خانه نبود تا گرگ را از طویله بیرون کند. تصمیم گرفتم به خانه همسایه مان بروم و به آنها خبر بدهم تا به کمک بیایند. فانوس به دست به در حیاط آنها رفتم و قضیه را به آنها گفتم. همسایه مان هم چوبدستی اش را برداشت و به همراه من امد. آن شب با کمک همسایه مان گرگ را کشتیم. زیرا خیلی از گوسفندانهایمان را خورده بود مردم روستا به خاطر این کار از ما تشکر کردند. فردای آن روز لاشه گرگ در کوچه های روستا گردانده شد. مردم روستا از دست آن گرگ سیاه نجات پیدا کردند
!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 22:8 | شنبه یکم تیر 1387 •

شیرینی عسل

هوا بهاری بود، همه جا را عطر گل ها پر کرده بود  توی خانه نشسته بودم و کتاب می خواندم در حیاط به صدا درآمد. وحید دم در بود. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: برادرم کریم از صبح به کوه رفته ولی هنوز برنگشته . پرسیدیم  برای چی رفته کوه؟ وحید گفت برای پیدا کردن عسل رفته. به آسمان نگه کردم  هوا ابری بود و خبر از آمدن باران داشت. اگر باران می بارید در کوه سیلاب راه می افتاد. مردم روستا برای پیدا کردم عسل به کوه نزدیک روستا می رفتند زیرا در کوه گل های معطر و وحشی زیادی وجود داشت و کندوی زنبورهای عسل هم در بالای کو قرار داشت. عسلی که از زنبورها ی کوهستان به دست می آمد بسیار خوشمزه بود چون واقعا طبیعی بود . به وحید گفتم که باید زودتر به کوه برویم. احتمال دارد باران ببارد و راهمان بسته شود زیرا در هنگام بارندگی ، از کوه آب فراوان سرازیر می شود و از دره ها می گذشت.با وحید به طرف کوه حرکت کردیم در کوه کریم را صدا زدیم. نمی دانستیم در کجای کوه است چندین بار کریم را صدا زدیم. داشتیم ناامید می شدیم که ناگهان صدای کریم به گوشمان خورد. صدایش ضعیف بود انگار از ته چاه می آمد. صدا را دنبال کردیم کریم در یک گودال افتاده بود. ما به کمک هم  کریم را از چاه بیرون آوردیم.او برای پیدا کردن داخل گودال رفته  و اتفاقا  عسل هم پیدا کرده بود اما نتواسته بود از گودال بیرون بیاید . کریم کار خطرناکی کرده بود. اما شیرینی عسل همه را وسوسه می کرد. کریم از اینکه نجات پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود. او از عسل هایی که داشت به ما هم داد. عسل خوشمزه ای بود. ما اگر به کمک کریم نمی رفتیم گودال پر از آب می شد و خدا می داند چه اتفاقی می افتاد. هنگام برگشت به خانه باران شدیدی گرفت اما ما از کوه پایین آمده بودیم. در کوه های اطراف روستای ما عسل های زیادی پیدا می شد. امروزه دگر در کوه عسل طبیعی پیدا نمی شود فقط خاطرات سالهای پیش در ذهن ماست. عسل هایی که آن سالها می خوردیم و هنوز شیرینی آنها در زیر دندانمان مانده است. از آن روز به بعد دیگر کریم به تنهایی به کوه نمی رفت.
!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 13:34 | پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 •

عقرب های روستا


در روستای ما جانوران خطرناکی همچون مار  و عقرب زندگی می کردند که گاهی اوقات مردم روستا را نیش می زدند. یک روز صبح که من می خواستم به مدرسه بروم کفش هایم را پوشیدم  چیزی همانند خار در پای  چپم فرو رفت. فورا کفشم را از پایم بیرون آوردم. آنر ا تکان دادم یک عقرب سیاه از آن بیرون آمد . عقرب مرا گزیده بود.به مادرم گفتم. مادرم ابتدا دو دستی بر سر خود کوبید و بعد مرا به درمانگاه روستا برد آن روز به مدرسه نرفتم. چند روز در خانه خوابیدم  تا وقتی حالم خوب شد.ما کودکان روستا عقرب را می کشتیم زیرا خطرناک بودند، عقرب ها معمولا یک سوراخ به عنوان لانه در زمین ایجاد می کردند. ما یک کش پلاستیکی در سوراخ لانه انها فرو می کردیم عقرب ها به کش نیش می زدند و آن را می گرفتند و ما کش را می کشیدیم و عقرب از لانه بیرون می آمد با یک تکه چوب عقرب ها در قوطی می انداختیم عقرب ها را جمع آوری می کردیم و بعد آنها را آتش می زدیم . شاید این کار ما خیلی بی رحمانه بود اما عقرب ها خطرناک بودند و مردم روستا را اذیت می کردند و نیش می زدند. عقرب حیوان خطرناکی است که در مناطق جنوبی بسیار فراوان است.
!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 13:31 | پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 •

پرستو و بهار

بهار که از راه می رسید پرستو ها به روستاهای ما باز  می گشتند. آنها در خانه های ما لانه می ساختند. ما آنها را اذیت نمی کردیم. بعضی اوقات  جوجه های آنها بیرون می افتادند و ما ان ها را دوباره به لانه باز می گرداندیم. پرستو ها بر روی درخت ها و خانه ها می نشستند. مردم روستا پرستوها را پرندگان مقدسی می شمردند و به آنها کوچکترین آسیبی نمی رساندند . ما کودکان نیز از آنها یاد گرفته بودیم  که پرستو ها را نباید هرگز اذیت کنیم.
!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 9:38 | سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 •

تاریکی شب و گرگها

همه جا تاریکی فرا گرفته بود، شب در بیابان ترس آور بود. اما من مجبور بودم برای آبیاری زمین شب تا صبح آنجا باشم. صدای حیوانات وحشی شنیده می شد.

سرما هم هجوم آورده بود. آتش روشن کردیم و در کنار آن خودمان را گرم کردیم.

من و پدرم منتظر رسیدن آب بودیم تا آن را به کرت ها راهی کنیم. آب در تاریکی شب صدای خاصی دارد. صدایی آهنگین و زیبا، ماه در آسمان پیدا نبود و تاریکی وبد و سیاهی . ناگهان صدایی به گوش  رسید صدایی که هر لحظه به ما نزدیک تر می شد خوب که دقت کردیم فهمیدیم که صدای گرگ هاست که زوزه کشان به ما نزدیک می شوند. باید خودمان را برای دفاع کردن آماده می کردیم. صدای زوزه گرگها هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد. من و پدرم به آبیاری ادامه می دادیم. ناگهان در دور و برمان صدای پای گرگها را احساس کردیم. گرگها در اطراف ما چرخ می زدند و می خواستند به ما حمله کنند. من و پدرم از قبل چوب دستی با خودمان آورده بودیم و منتظر حمله گرگها بودم. من از آنها می ترسیدم اما پدرم تجربه زیادی داشت و نمی ترسید . چوبدستی ام را به دست گرفتم از ترس دست و پایم می لرزید. گرگها به نزدیکی ما رسیدند پدرم هیزم بیشتری روی آتش ریخت و ما کنار آتش ایستادیم گرگها به طرف ما حمله کردند . پدرم با جوبدستی اش یکی از گرگها را زخمی کرد. من هم یکی از آنها را زدم. گرگها که این وضع را دیدند پا به فرار گذاشتند . من شب های دیگر هم به  بیابان می رفتم اما دیگر ترسی از گرگها نداشتم

!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 19:29 | یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 •

سالی که سیل آمد

روستای ما در کنار رودخانه قرار دارد. اگر باران ببارد رودخانه طغیان می کند و زمین های روستا زیر آب می رود.

زمانی که ما کودک بودیم یک سال باران زیادی بارید و خیال بند آمدن نداشت. بعد از این که باران بند آمد رودخانه طغیان کرد. مردم روستا با همکاری یکدیگر دورتادور روستا را آب بند گذاشتند و از ورود آب رودخانه به روستا جلوگیری کردند.

 

آنها از صبح تا شب، مواظب بودند که بند شکسته نشود و یا سوراخ نگردد. اگر بند سوراخ می شد آب به روستا می آمد و خانه های روستا را خراب می کرد. ما کودکان نیز پشت بندها بازی می کردیم و اگر بند سوراخ می شد به بزرگتر ها می گفتیم. بزرگترها از سر شب تا صبح بیدار بودند و کشیک می دادند. ما کودکان شب ها می خوابیدیم.

سالی که سیل آمد رودخانه طغیان کرد و زمین های روستا زیر آب رفت. ما در کنار رودخانه خربزه و هندوانه کاشتیم و سال خوبی بود. اگر چه طغیان رودخانه برای مردم روستا زحمت زیادی داشت اما به برکت آب رودخانه، در فصل تابستان، هندوانه و خربزه زیادی به دست آوردیم و ما راضی و خوشحال بودیم.

!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 19:25 | یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 •

شب و تاریکی

همه جا تاریکی و سیاهی فرا گرفته بود، می خواستم به روستای همسایه بروم اما باید برای رفتن به روستای همسایه از رودخانه می گذشتم.

من باید به خانه دوستم می رفتم زیرا دوستم مریض شده بود و نمی توانست به مدرسه بیاید. فردا امتحان ریاضی داشتیم . من باید به او درس می دادم تا برای امتحان آماده شود. از خانه که بیرون آمدم کوچه های خاکی روستا پر از آب بود. باران باریده بود و حتما آن رودخانه بالا آمده بود.

هنگامی که به رودخانه رسیدم ترسیدم که به آب بزنم، پاچه های شلورام را بلا زدم و وارد آب شدم به وسط رودخانه رسیده بودم که احساس کردم آب شدت جریان بیشتری دارد.

سیاهی شب و صدای وحشتناک آب ترسی در دلم انداخت از حرکت ایستادم نمی توانستم جلو تر بروم نمی دانستم چه کار کنم.

ناگهان صدای پای اسبی آمد. پدرم که سوار بر اسب بود جلو آمد او فهمیده بود که من برای کمک به دوستم از خانه بیرون آمده ام. آن شب با کمک پدرم، سوار بر اسب از رودخانه گذشتم.

دوستم روز بعد به مدرسه آمد و امتحان داد و نمره خوبی گرفت. من از اینکه توانستم به دوستم کمک کنم خوشحال بودم.

!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 19:24 | یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 •

درو کردن گندم

فصل درو کردن مزرعه که فرا می رسید، همگی به مزرعه گندم می رفتیم همه جا را بوی خوش گندم فرا گرفته بود. در زیر نور آفتاب با وزش باد ساقه های گندم به رقص در می آمدند پرندگان زیادی در بالای مزرعه در پرواز بودند. تماشای آن ها حال و هوای دیگری به اهالی روستا می بخشید. ما کودکان نیز داس های کوچکی داشتیم که در درو کردن به پدر و مادر مان کمک می کردیم و از این کار لذت می بردیم. ما به همراه بزرگترها در گرمای طاقت فرسای جنوب کار می کردیم و گندم ها را درو کرده و روی هم تلنبار می کردیم. بعد از دور کردن گندم ها منظره جالبی از گندم های طلایی رنگی که روی هم انباشته شده بودند به وجود می آمد. که بسیار دیدنی بود . گندم های درو شده را با الاغ به روستا می آوردیم و در زمین صاف و همواری که از قبل تدارک دیده بودیم می ریختیم. از تلنبار کردن گندم ها، خرمن به وجود می آمد بعد هم بوسیله تراکتور خرمن را خرد می کردیم. بعد از خرد کردن گندم ها روزهایی که باد می وزید، گندم ها را از کاه جدا کرده و شب ها گندم ها را به خانه می آوردیم
!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 0:38 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 •

روباهی که مرغ می دزدید.

در اغلب روستا مرغ و خروس نگهداری می کنند. ما هم در خانه مان چند مرغ و خروس داشتیم. مدتی بود که روباهی به روستا می امد مرغ و خروس ها را می دزدید. من همیشه در کمین روباه می نشستم اما موفق نشده بودم که آن را به دام بیندازم. شبها حمله می کرد و مرغ و خروس ها را می برد. یک روز صبح، روباه یک مرغ را خورد که خیلی دوستش داشتیم. در کنار خانه ما خرابه ای بود که مرغ ما عادت داشت به آن خرابه برود و آنجا تخم بگذارد ما هم می رفتیم و تخم ها را برمی داشتیم . یک روز بارانی، هنگامی که مرغ برای تخم گذاری رفته بود. روباهی مرغ ما را گرفت و خورد. من خیلی دلم برای مرغمان سوخت. از این ماجرا چند روز گذشت تا اینکه در یک روز بهاری که به صحرا رفته بودم و در گندمزار قدم می زدم ناگهان چشمم به روباهی افتاد که خوابیده. تصمیم گرفتم انتقام مرغ گم شده ام را از روباه بگیرم. یک چوب را پیدا کردم ، آهسته آهسته به روباه نزدیک شدم چوب را بلند کردم و بر سر روباه زدم. اما روباه مدت ها پیش مرده و فقط پوست و استخوان آن باقی مانده بود. پوست روباه را به خانه آوردم و در آن کاه ریختم و بر بالای خانه مان گذاشتم. تا سالها آن پوست روباه بر بام خانه ما خودنمایی می کرد.

!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 0:37 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 •

آن روز صبح

آن روز صبح سال 1368 بود و من که در کلاس اول راهنمایی درس می خواندم تازه امتحانات ثلث سوم را تمام کرده بودم. امام خمینی آن روزها بیمار بودند و مردم برای سلامتی ایشان دعا می کردند . صبح 14 خرداد هنگامی که از خواب برخاستم رادیو را روشن کردم. من آن وقت ها عادت داشتم که برنامه «بچه های انقلاب» را از رادیو گوش کنم. صبح هنگامی که رادیو را روشن کردم هنوز آفتاب نزده بود. مادرم نان می پخت و بوی خوش نان در حیاط پیچیده بود. رادیو، قرآن پخش می کرد . ناگهان این احساس در من بوجود امد. آمد که امام رحلت کرده است. آن را با مادرم در میان گذاشتم مادرم پرسید : از کجا فهمیدی؟ رادیو بردم و گفتم: الان وقت برنامه بچه های انقلاب است اما رادیو قرآن پخش می کند. ساعت هفت که شد از رادیو خبر رحلت حضرت امام را شنیدیم.. مادرم دست از کار کشید و گریه سرداد. پرچم سیاهی تهیه کردیم و بر سر در خانه مان زدیم . مردم روستا همه بر سر در خانه هایشان پرچم سیاه نصب کردند. امام خمینی محبوب قلوب همه مردم ایران و جهان اسلام بود اما هنوز راه و روش و رهنمودهای او پیش روی ماست و باید از آن نگهداری نماییم.
!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 0:36 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 •

گنجشک ها

در روستای ما برق نبود. و ما با چراغ قوه داشتیم. ما شب ها نور چراغ قوه را روی درخت گز می انداخیتم و گنجشک ها از خواب بیدار می شدند و می ترسیدند . البته این کار ما کار درستی نبود اما ما کودکان آن را انجام می دادیم. لانه گنجشک ها بر روی شاخه های بلند درخت گز بود . ما از شاخه های بلند گز بالا می رفتیم و جوجه گنجشک ها را پایین می آوردیم. بعضی از گنجشک ها در سوراخ دیوار خانه های کاه گلی لانه می کردند. اما آنجا هم از دست ما امنیت نداشتند. گنجشک ها بیشتر از برگ درختان و پر لانه های خود را می ساختند و ما اگر دستمان به لانه آنها نمی رسید با یک چوب بلند لانه را پایین می آوردیم و جوجه ها را می گرفتیم. گنجشک ها در ظهر های گرم تابستان به خانه ما می آمدند و مخا ظرف های پر از آب برای آنها می گذاشتیم تا بخورند. گنجشک ها زندگی شادی داشتند که ما هم از بازی کردن با جوجه انها خوشحال می شدیم
!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 0:35 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 •

کودکی و پرندگان

در بعضی از روزها ، صبحگاه هوای روستا مه آلود بود و مه همه جا را فرا می گرفت، آفتاب نیز در هنگام طلوع از زیر مه غلیظی که همه جا را فرا گرفته بود به آسمان روستا سرک می کشید. پرندگان بسیاری در هوای مه آلود نمی تواستند پرواز کنند. زیرا پرندگانی که در شب ها بر روی درختان گز و خرما به سر می بردند هنگامی که هوا مه آلود می شد. بال و پر آن ها را خیس می کرد و پرندگان نمی توانستند پرواز کنند، گنجشک ها از جمله پرندگانی بودند که نمی توانستند پرواز کنند و ما کودکان به دنبال آن ها می دویدیم و آن ها را می گرفتیم. البته بعد از بازی با آن ها، آزادشان می کردیم. در کنار رودخانه ای که از روستای ما می گذشت پرندگان دریایی زیبایی زندگی می کردند. این پرندگان اغلب مرغابی بودند. بیشتر اوقات کنار رودخانه در آب های کم عمق شنا می کردند و برای صید ماهی ها جست و خیز می کردند. ما پرندگان زیبا را تماشا می کردیم و لذت می بردیم. در بیشه کنار رودخانه روباهی زندگی می کرد که او هم علشق مرغابی ها بود و آرزو داشت که یکی از آنها را بگیرد و بخورد. ما کودکان روستا و روباه تنها تماشاگران مرغابی ها بودیم.
!! نوشته شده توسط محمداحمدي | 0:32 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 •