گرگ وبیابان
هوا گرگ و
میش بود که
با گوسفند ها
و بز ها
را هی صحرا
شدم.مادرم وقتی
نهارم رادرکوله
پشتی ام می
گذاشت سفارشهای همیشگی
را به من
کرد:((مواظب گله باش)).مدتی بود
که گرگ سیاهی
به گله های
روستا حمله می
کرد. من اغلب
اوقات مواظب گله
بودم .در روستای
ما بیشتر اهالی
در خانه هایشان
بز وگوسفند نگه
داری میکردند
و هر گله
چوپان مخصوص به
خود را داشت.همسایه مش
رحیم نیز گله
داشت که پسرش
وحید چوپان گله
شان بود.من
با وحید قهر
بودم.من و
وحید قبل از
آن دوستان خوبی
بودیم.دعوای ما
بر سر مزرعه
گندم بود که
تازه برداشت گندم
آن تمام شده
بود.بعداز
برداشت ساقه های
کوتاه گندم باقی
می ماند که
ما گله خودمان
را به آنجا
می بردیم. با
وحید بر سر
مزرعه گندم دعوا
کردم.بعد از
آن دیگر سراغی
از وحید نگرفته
بودم
بعد از آنکه
گله مان را از کوچه
پس
کوچه های خاکی
روستا رد کردم
به
نز
دیکی رودخانه رسیدم
.رودخانه آب کمی داشت
و
گله به راحتی
از
آن
می
گذشت اما تکه های ابر سیاه نشانه باران بود.هنگام
بارندگی آب رودخانه
بالا می آمد وعبور
گله دچار مشکل
میشد.تصمیم
گرفتم به صحرا
و
زمین های گندمزار
گله را راهی
کنم.مدتی در صحرا
بودم وگله مشغول
چرا بود که هوا ابری
شد
وباران شروع به باریدن
کرد.تصمیم گرفتم
گله را به روستا
برگردانم.وقتی مشغول
جمع آوری گله بودم
بزها وگوسفندها به این طرف وآن طرف می دویدند.ناگهان
متوجه شدم که گرگ سیاهی
به
دنبال گوسفند و بزهاست.
گرگ سیاه گوسفندی را گرفت اما گوسفند فرار کرد .باران تند می بارید.کلافه شده بودم ونمی دانستم چکار کنم داد و فریاد کردم وکمک خواستم ناگهان دیدم یک نفر به طرف من می آید گرگ به سوی گله حمله می کرد من با چوبدستی گرگ را دنبال می کردم.آن فردوقتی نزدیک شد او را شناختم .وحید پسر همسایه مان بود که به کمک من آمده بود.آنروز با کمک وحید گله هایمان را به خانه بردیم وبعد از آن دوستان خوبی برای هم بودیم وگله هایمان را با هم به چراگاه می بردیم.


